﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/</link>
<description>معرفي شهداي امدادگر استان فارس</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>sina2007.b@gmail.com</dc:creator>
<dc:date>چهارشنبه، 3 اسفند ماه، 1390</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>چهارشنبه، 3 اسفند ماه، 1390</sy:updateBase>

<item>
<title>خواهر اوشین در عملیات مرصاد</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/19/خواهر-اوشین/</link>
<comments>http://www.shohada-emdadgar.ir/19/خواهر-اوشین/#comments/</comments>
<pubDate>شنبه، 19 تير ماه، 1389</pubDate>
<dc:creator>ارسال شده توسط sinabahar</dc:creator>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<guid isPermaLink="false">19@http://www.shohada-emdadgar.ir/</guid>
<description><![CDATA[<p align="center">
	<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#ff0000"><strong>خواهر اوشین در عملیات</strong></font></span><strong>مرصاد</strong></p>
<p align="center">
	&nbsp;</p>
<p align="justify">
	<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع می&zwnj;شد.</span><img src="http://www.shohada-emdadgar.ir/images/uploads/Image/article/tanz/89-04/razmandeh01.jpg" style="margin-left: 10px; margin-right: 10px; margin-top: 5px; margin-bottom: 5px; float: left; width: 170px; height: 198px; " /></p>
<p align="justify">
	<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">بچه&zwnj;های گردان روح&zwnj;الله داشتند آماده می&zwnj;شدند بروند كمك بچه&zwnj;های گردان امام سجاد(ع).</span></p>
<p align="justify">
	<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب،</span>توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.</p>
<p align="justify">
	<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت می&zwnj;جوشید.&nbsp;</span></p>
<p align="justify">
	خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می&zwnj;داد.&nbsp;</p>
<div style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(34, 34, 34); background-color: rgb(255, 255, 255); ">
	<p align="justify">
		<span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">شنبه شب بود و می&zwnj;شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید.</span></p>
</div>
]]></description>
<dc:date>شنبه، 19 تير ماه، 1389</dc:date>
<language>farsi</language></item>

<item>
<title>دعوت نامه خانواده شهدا</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/18/دعوت-نامه-خانواده-شهدا/</link>
<comments>http://www.shohada-emdadgar.ir/18/دعوت-نامه-خانواده-شهدا/#comments/</comments>
<pubDate>شنبه، 19 ارديبهشت ماه، 1388</pubDate>
<dc:creator>ارسال شده توسط sinabahar</dc:creator>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<category><![CDATA[اخبار]]></category>
<guid isPermaLink="false">18@http://www.shohada-emdadgar.ir/</guid>
<description><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#000099>بسم رب الشهدا و الصدیقین</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000099></FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000099><IMG style="WIDTH: 177px; HEIGHT: 189px" alt="" hspace=10 src="http://www.nejatgar.ir/images/uploads/Arm_nejatgar1.jpg" align=left vspace=5 border=0></FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000099>سی امین بهار پیروزی انقلاب را در حالی جشن می گیریم که خاطره رشادتها و جان فشانیهای شهدای عزیزمان را هیچگاه از یاد نخواهیم برد . بی شک رشد و بالندگی امروز کشور و تحقق اهداف و آرمانهای رفیع نظام مقدس اسلامی مرهون خون پاک شهیدان این مرز و بوم است .</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000099></FONT>&nbsp;<FONT color=#000099>&nbsp;بر آن شدیم تا بار دیگر میزبان خانواده های معزز شهدای امدادگر و ایثارگر باشیم تا فضای کاریمان را به نفس های قدسی آنها که به فرموده امام راحل(ره) چشم و چراغ این ملتـند را عطرآگین کنیم&nbsp;.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000099>به همین منظور از تمامی خانواده های&nbsp;معزز شهدای امدادگر جهت شرکت در نشست صمیمی که در سالن اجتماعات جمعیت هلال احمر استان فارس (واقع در بلوار زند) برگزار می گردد دعوت به عمل می آید.</FONT>&nbsp;</P>
<P align=justify><FONT color=#ff0000><STRONG>زمان : چهارشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۸۷ ، ساعت ۱۰ صبح</STRONG> </FONT></P>
<P align=justify>!!! دعوت نامه کلیه خانواده های بزرگوار به درب منزل ارسال گردیده است.</P>]]></description>
<dc:date>شنبه، 19 ارديبهشت ماه، 1388</dc:date>
<language>farsi</language></item>

<item>
<title>پیرمرد و سیگار بغداد</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/17/پیرمرد-و-سیگار-بغداد/</link>
<comments>http://www.shohada-emdadgar.ir/17/پیرمرد-و-سیگار-بغداد/#comments/</comments>
<pubDate>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</pubDate>
<dc:creator>ارسال شده توسط sinabahar</dc:creator>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<category><![CDATA[اخبار]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<guid isPermaLink="false">17@http://www.shohada-emdadgar.ir/</guid>
<description><![CDATA[<P dir=rtl align=justify><FONT color=#333333>» داستان کوتاه طنز</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG><FONT color=#00ff00><FONT color=#ff0000>پیرمرد و سیگار بغداد</FONT>&nbsp;&nbsp;</FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;ـ بچه های بسیجی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کمپوت اوردیم براتون </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>سیب، گلابی، آلبالو،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کمپوت اوردیم براتون</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>صبح روی جاده شنی حاج صلواتی پشت تویوتای خاکی رنگ تبلیغات می راند و با ریتم خاصی از پشت بلندگو شعار می داد:&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>مشهدی ایاز آشپز هم پشت تویوتا به افراد خسته و پراکنده از جنگ شبانه که می رسید، کمپوت و تنقلات پرتاب می کرد. افراد با سلاح انفرادی که به سختی حمل می کردند، بر می گشتند. مکث می کردند. دستي تكان مي دادند و توی هوا کمپوت و تنقلات را می گرفتند. حاج صلواتی دست بردار نبود. </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ ترکش این کمپوتا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; می خوره شکمِ تون </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>بچه های بسیجی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بیان جلو همه تون </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>تویوتا با سرعت کم می رفت و خاک لوله شده بر سر و روی افراد گردان می پاشید. مهراب شانه ی ترکش خورده اش را آرام جا به جا کرد و به حاج صلواتی گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« حاجی خدا وکیلی شعرها رو از خودت می سازی؟ »</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>حاج صلواتی پاکت سیگار بغداد غنیمتی را از جلو فرمان برداشت. با یک دست ته پاکت را زد روی داشبورد. با لب نخ سیگاری بیرون کشید. با لب بسته صدا را از حلقوم بیرون داد: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« نسازیم، چیکار کنیم ببم!» &nbsp;&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; توی مسیر چشم حاج صلواتی خورد به پیرمردی زخمی که&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیشانی اش بانداژ بود و دو نفر همراه اش که سلاح خود را روی جاده سلانه سلانه می کشیدند. مهراب زد روی داشبورد ماشین.</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـ اونا رو هم سوار کن!&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حاج صلواتی سیگار خاموش روی لبش را تف کرد بیرون و ترمز کرد. ماشین روی جاده کشیده شد و جلو پیرمرد زخمی، توقف کرد. مهراب در را باز کرد و پیاده شد. پيرمرد را صدا زد: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>«‌خدا قوت پدر! بفرمایید سوار شید!»&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>مشهدی ایاز آشپز هم از عقب تویوتا پیاده شد و کمک کرد و پیرمرد اسلحه به دست را جلو نشاند. دو نفر دیگر عقب کنار مشهدی ایاز سوار شدند. مهراب کنار پیرمرد جا گرفت. ماشین که حرکت کرد چند خمپاره اطراف جاده زمین خورد. حاج صلواتی انگار که چیزی یادش آمده، دهانی بلندگوی ماشین را برداشت. جلو دهان گرفت و افراد پراکنده ی روی جاده را خطاب قرار داد: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ با صدای خمپاره&nbsp;&nbsp; بر زمین خیزید همه&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>این ترکش ها قصد&nbsp;&nbsp;&nbsp; جان شما دارد همه</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>حنیف لبخند زد و به صورت و چشم های پیرمرد زخمی خیره شد، پرسید: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« کجا زخمی شدی پدر؟»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>پیرمرد فقط لبخند زد. گاه هم سری تکان می داد. حاج صلواتی که از گرمای جنوب، کلافه شده بود با چفیه عرق پیشانی اش را گرفت و گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« اون از جوانش، اینم از پیرش! می خواد ریا نشه!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>حنیف که شیفته ی صورت ساده و پر چین و چروک پیرمرد شده بود، دست روی سر او کشید و از حضور پیرمرد توی میدان جنگ تعریف کرد. چند باری هم حرفش را قطع کرد و پیشانی او را بوسید. پیرمرد هم خندان بدون کلامی، صورت و گاهی هم دست مهراب را می بوسید. توی مدت کوتاهی مهر پیرمرد توی دلش نشست. حاج صلواتی هم گاه تکه &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;می پراند:‌</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« خدا شانس بده...نکنه پدر و پسر بودید و بهم رسیدید..بگذارید سر راه شهادت رو رد کنیم بعد.»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خمپاره ی جلو ماشین فرود آمد و نطق حاج صلواتی کور شد! فرمان را چپ و راست گرداند و چاله خمپاره را رد کرد و گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; « اون جا رو ببین!» </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به ماشین تويوتایی رسیدند که چند نفری آن را هُل مي دادند. پهلو به پهلوی ماشین که قرار گرفتند. سه، چهار نفر اسیر عراقی ماشین را هُل می دادند و راننده تنها پشت فرمان نشسته بود. مهراب به راننده که پنجاه سالی داشت، گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« تنهايي با ماشين خراب اسير مي بري...نمي گي يه وقت بهت حمله كنن!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; راننده برگشت و بر و بر مهراب، پیرمرد و افراد عقب تويوتا را تماشا کرد و یه دفعه انگار دیوانه ها زد زیر خنده! مهراب گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; « از چی داری می خندی؟»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـ از حضرت عالی!&nbsp; &nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;اوقات مهراب تلخ شد، گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« معلومه حالت خوب نیس! موج که نخوردی؟»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; راننده به سبیلش تابی داد و گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; «من نه! ولی شما رو &nbsp;نمی دونم.»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>بعد با انگشت پیرمرد را نشان داد و گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« رفیق کنار دستت عراقیه! در ضمن اون رفقای مسلح عقب تویوتا هم عراقین! خسته نباشی مومن خدا!»&nbsp; &nbsp;&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مهراب برگشت و زُل زد به صورت نگران و خاك آلود پيرمرد که هنوز اسلحه ي کلاش تاشو توي دستش بود. عقب تويوتا هم همهمه افتاد. مشهدی ایاز دست پاچه شروع کرد به گرفتن اسلحه دو نفر عراقی. &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حنیف به حاج صلواتی نگاه انداخت. حاج صلواتی دست برد و نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید. آتش زد. کنار لب پیرمرد اسیر گذاشت که نگران به نظر می رسید. گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« سیگار خودتونه، بکش!» </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>حنیف گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« می دونستی عراقیه؟» &nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>حاج صلواتی دنده ماشین را جا زد. ماشین را راند و گفت:&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>« داریم می رسیم، سه راه شهادت!»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ماشین به سه راه شهادت که نزدیک شد، مهراب دست انداخت دور گردن پیرمرد اسیر!&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099></FONT>&nbsp;</P>
<P dir=rtl align=left><FONT color=#000099>نویسنده : اکبر صحرایی</FONT></P>]]></description>
<dc:date>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</dc:date>
<language>farsi</language></item>

<item>
<title>برانکارد دربستی</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/16/برانکارد-دربستی/</link>
<comments>http://www.shohada-emdadgar.ir/16/برانکارد-دربستی/#comments/</comments>
<pubDate>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</pubDate>
<dc:creator>ارسال شده توسط sinabahar</dc:creator>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<category><![CDATA[اخبار]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<guid isPermaLink="false">16@http://www.shohada-emdadgar.ir/</guid>
<description><![CDATA[<P>» داستان کوتاه طنز</P>
<P><STRONG><FONT color=#ff0000>برانکارد دربستی</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><FONT color=#000099>آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود. </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ مطمئن نباش! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست. </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ عطا کمک زخمی کن!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ وایسید ببینم!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند.&nbsp;&nbsp;&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ بذارینش زمین برانکارد رو!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>خنده ای کردم و گفتم: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم: </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp; ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ برادر، به خدا زخمش کاریه!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ آخه این روش کار این ناکسه!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ بفرمایید داخل رفیق!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم:</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید!&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود!&nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=left><FONT color=#000099></FONT>&nbsp;</P>
<P dir=rtl align=left><FONT color=#000099>نویسنده : اکبر صحرایی</FONT></P>]]></description>
<dc:date>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</dc:date>
<language>farsi</language></item>

<item>
<title>می دونستم می آید دنبالم</title>
<link>http://www.shohada-emdadgar.ir/15/می-دونستم-می-آید-دنبالم/</link>
<comments>http://www.shohada-emdadgar.ir/15/می-دونستم-می-آید-دنبالم/#comments/</comments>
<pubDate>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</pubDate>
<dc:creator>ارسال شده توسط sinabahar</dc:creator>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<category><![CDATA[اخبار]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<category><![CDATA[داستان]]></category>
<guid isPermaLink="false">15@http://www.shohada-emdadgar.ir/</guid>
<description><![CDATA[<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>داستان کوتاه :</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG><FONT color=#ff0000>می دونستم می آید دنبالم</FONT>&nbsp;</STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>پای کاوه که گرفت به سیم تله ی مین دشمن. مین منوری آتش گرفت و اطراف را عین روز روشن کرد. هول منور را که عین خورشید کوچکی می سوخت، با دو دست گرفت. قاسم فریاد زد: « دستت رو بکش عقب دیونه!» </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>کاوه نالید و زور زد تا دو دست را از مین منور جدا کند. اما دو کف دست او انگار کاعذ گُر گرفت و سوخت. با درد دست ها را توی ماسه فرو برد. دود بلند شد و بوی پوست و گوشت کبابی زد زیر دماغ قاسم، گفت: « چرو این کار رو کردی؟»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>با ناله جواب داد: « گفتم شاید خاموشش کنم!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ اما تو که با تجربه ای؟!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>تا آمدند خود را جمع جور کنند، تیربار عراقی ها غرید. تیرهای رسام قرمز و زرد کنار آن ها زمین خورد و صدای آخ کاوه بلند شد. قاسم برگشت و نگاهش کرد. تیر بعدی به شکم کاوه خورد و او را به عقب پرت کرد. تیرها مجال حرکت به او نمی دادند. صبر کرد تا منور خاموش شد. بعد سینه خیز طرف کاوه &nbsp;رفت. گلوله شکم و پهلویش را سوراخ کرده بود و درد می کشید.</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ کاوه، لو رفتیم! باید جامون رو عوض کنیم! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>کاوه زخمش عمیق بود. ده، پانزده قدمی که او را روی زمین کشید، نفسش برید. صدای همهمه شنیدم. کاوه نقشه و گزارش را با دست های سوخته و خون آلود به &nbsp;من داد و گفت: « تو باید بری قاسم!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ ولی من محور رو درست بلد نیسم!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>کاوه نارنجکی از فانوسقه باز کرد و ادامه داد: « اون بریدگی سیم های خاردار حلقوی رو رد کنی به شیار می رسی. »</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>به چشم های قاسم خیره شد و ادامه داد: « بگو بیان دنبالم، منتظرم!»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>قاسم پیشانی او را بوسید و توی چشم های شفافش نگاه کرد و گفت: « خودم می آم دنبالت!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>&nbsp;ـ برو الانه که می رسن! </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>قاسم بلند شد و به سرعت خود را به بریدگی سیم های خاردار حلقوی رساند. شیار را زود پیدا کرد و خود را به خاکریز خودی رساند.<B></B></FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>نقشه و گزارش شناسایی را که به سر تیم گروه شناسایی کاوه داد، گفت: « خودم می رم دنبالش!»</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ اما دشمن اونو تا حالا پیدا کرده، تازه ممکنه از اون برای طعمه استفاده کنن!</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>ـ منتظره! اگه پیداش کرده بودن، صدای نارنجکش رو شنیده بودم. </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>قاسم بعد از هماهنگی با مرتضی فرمانده گردان 999 خودش را به شیار رساند و به طرف میدان مین عراقی ها رفت. </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>از سیم خاردار حلقوی که گذشت، کاوه را دید که تا آن جا خودش را روی زمین کشیده بود. خون زیادی از او رفته بود. از میدان مین بیرونش آورد و&nbsp; روی پشت انداخت و راه افتاد. &nbsp;</FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>تاریک روشنای صبح به خاکریز خودی رسیدند. کاوه را زمین که گذاشت. سر تیم شناسایی جلو آمد. نگاهی به کاوه انداخت و به قاسم گفت: &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;« تموم کرده، ریسک کردی!»&nbsp; </FONT></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#000099>قاسم به چشم های سر تیم شناسایی خیره شد و با بغض گفت:« مهم نیس، مهم اینه که وقتی می آوردمش، همه اش می گفت، می دونستم می آید دنبالم! »</FONT></P>
<P dir=rtl align=left><FONT color=#000099>نویسنده : اکبر صحرایی</FONT></P>]]></description>
<dc:date>چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388</dc:date>
<language>farsi</language></item>

</channel>
</rss>

