ایستگاه آسمانعضويت در شهدای امدادگرگلهای همیشه بهار» بیسیم چی شهدای امدادگر
0936-511-5966 » پست الکترونیک |
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ] چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 491
» داستان کوتاه طنز پیرمرد و سیگار بغداد ـ بچه های بسیجی کمپوت اوردیم براتون سیب، گلابی، آلبالو، کمپوت اوردیم براتون صبح روی جاده شنی حاج صلواتی پشت تویوتای خاکی رنگ تبلیغات می راند و با ریتم خاصی از پشت بلندگو شعار می داد: مشهدی ایاز آشپز هم پشت تویوتا به افراد خسته و پراکنده از جنگ شبانه که می رسید، کمپوت و تنقلات پرتاب می کرد. افراد با سلاح انفرادی که به سختی حمل می کردند، بر می گشتند. مکث می کردند. دستي تكان مي دادند و توی هوا کمپوت و تنقلات را می گرفتند. حاج صلواتی دست بردار نبود. ـ ترکش این کمپوتا می خوره شکمِ تون بچه های بسیجی بیان جلو همه تون تویوتا با سرعت کم می رفت و خاک لوله شده بر سر و روی افراد گردان می پاشید. مهراب شانه ی ترکش خورده اش را آرام جا به جا کرد و به حاج صلواتی گفت: « حاجی خدا وکیلی شعرها رو از خودت می سازی؟ » حاج صلواتی پاکت سیگار بغداد غنیمتی را از جلو فرمان برداشت. با یک دست ته پاکت را زد روی داشبورد. با لب نخ سیگاری بیرون کشید. با لب بسته صدا را از حلقوم بیرون داد: « نسازیم، چیکار کنیم ببم!» توی مسیر چشم حاج صلواتی خورد به پیرمردی زخمی که پیشانی اش بانداژ بود و دو نفر همراه اش که سلاح خود را روی جاده سلانه سلانه می کشیدند. مهراب زد روی داشبورد ماشین. ـ اونا رو هم سوار کن! حاج صلواتی سیگار خاموش روی لبش را تف کرد بیرون و ترمز کرد. ماشین روی جاده کشیده شد و جلو پیرمرد زخمی، توقف کرد. مهراب در را باز کرد و پیاده شد. پيرمرد را صدا زد: «خدا قوت پدر! بفرمایید سوار شید!» مشهدی ایاز آشپز هم از عقب تویوتا پیاده شد و کمک کرد و پیرمرد اسلحه به دست را جلو نشاند. دو نفر دیگر عقب کنار مشهدی ایاز سوار شدند. مهراب کنار پیرمرد جا گرفت. ماشین که حرکت کرد چند خمپاره اطراف جاده زمین خورد. حاج صلواتی انگار که چیزی یادش آمده، دهانی بلندگوی ماشین را برداشت. جلو دهان گرفت و افراد پراکنده ی روی جاده را خطاب قرار داد: ـ با صدای خمپاره بر زمین خیزید همه این ترکش ها قصد جان شما دارد همه حنیف لبخند زد و به صورت و چشم های پیرمرد زخمی خیره شد، پرسید: « کجا زخمی شدی پدر؟» پیرمرد فقط لبخند زد. گاه هم سری تکان می داد. حاج صلواتی که از گرمای جنوب، کلافه شده بود با چفیه عرق پیشانی اش را گرفت و گفت: « اون از جوانش، اینم از پیرش! می خواد ریا نشه!» حنیف که شیفته ی صورت ساده و پر چین و چروک پیرمرد شده بود، دست روی سر او کشید و از حضور پیرمرد توی میدان جنگ تعریف کرد. چند باری هم حرفش را قطع کرد و پیشانی او را بوسید. پیرمرد هم خندان بدون کلامی، صورت و گاهی هم دست مهراب را می بوسید. توی مدت کوتاهی مهر پیرمرد توی دلش نشست. حاج صلواتی هم گاه تکه می پراند: « خدا شانس بده...نکنه پدر و پسر بودید و بهم رسیدید..بگذارید سر راه شهادت رو رد کنیم بعد.» خمپاره ی جلو ماشین فرود آمد و نطق حاج صلواتی کور شد! فرمان را چپ و راست گرداند و چاله خمپاره را رد کرد و گفت: « اون جا رو ببین!» به ماشین تويوتایی رسیدند که چند نفری آن را هُل مي دادند. پهلو به پهلوی ماشین که قرار گرفتند. سه، چهار نفر اسیر عراقی ماشین را هُل می دادند و راننده تنها پشت فرمان نشسته بود. مهراب به راننده که پنجاه سالی داشت، گفت: « تنهايي با ماشين خراب اسير مي بري...نمي گي يه وقت بهت حمله كنن!» راننده برگشت و بر و بر مهراب، پیرمرد و افراد عقب تويوتا را تماشا کرد و یه دفعه انگار دیوانه ها زد زیر خنده! مهراب گفت: « از چی داری می خندی؟» ـ از حضرت عالی! اوقات مهراب تلخ شد، گفت: « معلومه حالت خوب نیس! موج که نخوردی؟» راننده به سبیلش تابی داد و گفت: «من نه! ولی شما رو نمی دونم.» بعد با انگشت پیرمرد را نشان داد و گفت: « رفیق کنار دستت عراقیه! در ضمن اون رفقای مسلح عقب تویوتا هم عراقین! خسته نباشی مومن خدا!» مهراب برگشت و زُل زد به صورت نگران و خاك آلود پيرمرد که هنوز اسلحه ي کلاش تاشو توي دستش بود. عقب تويوتا هم همهمه افتاد. مشهدی ایاز دست پاچه شروع کرد به گرفتن اسلحه دو نفر عراقی. حنیف به حاج صلواتی نگاه انداخت. حاج صلواتی دست برد و نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید. آتش زد. کنار لب پیرمرد اسیر گذاشت که نگران به نظر می رسید. گفت: « سیگار خودتونه، بکش!» حنیف گفت: « می دونستی عراقیه؟» حاج صلواتی دنده ماشین را جا زد. ماشین را راند و گفت: « داریم می رسیم، سه راه شهادت!» ماشین به سه راه شهادت که نزدیک شد، مهراب دست انداخت دور گردن پیرمرد اسیر!
نویسنده : اکبر صحرایی چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 618
» داستان کوتاه طنز برانکارد دربستی آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود. ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن! خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت: ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن! ـ مطمئن نباش! دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست. ـ عطا کمک زخمی کن! آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم: ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده! بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم: ـ وایسید ببینم! دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند. ـ بذارینش زمین برانکارد رو! جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت: ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه! خنده ای کردم و گفتم: ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده! امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت: ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟! ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه! به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم: ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟ امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت: ـ برادر، به خدا زخمش کاریه! خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم: ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟ ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟ ـ آخه این روش کار این ناکسه! از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم: ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین! دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم: ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید! جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت: ـ بفرمایید داخل رفیق! ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو! برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم: ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید! شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود!
نویسنده : اکبر صحرایی چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 639
داستان کوتاه : می دونستم می آید دنبالم پای کاوه که گرفت به سیم تله ی مین دشمن. مین منوری آتش گرفت و اطراف را عین روز روشن کرد. هول منور را که عین خورشید کوچکی می سوخت، با دو دست گرفت. قاسم فریاد زد: « دستت رو بکش عقب دیونه!» کاوه نالید و زور زد تا دو دست را از مین منور جدا کند. اما دو کف دست او انگار کاعذ گُر گرفت و سوخت. با درد دست ها را توی ماسه فرو برد. دود بلند شد و بوی پوست و گوشت کبابی زد زیر دماغ قاسم، گفت: « چرو این کار رو کردی؟» با ناله جواب داد: « گفتم شاید خاموشش کنم!» ـ اما تو که با تجربه ای؟! تا آمدند خود را جمع جور کنند، تیربار عراقی ها غرید. تیرهای رسام قرمز و زرد کنار آن ها زمین خورد و صدای آخ کاوه بلند شد. قاسم برگشت و نگاهش کرد. تیر بعدی به شکم کاوه خورد و او را به عقب پرت کرد. تیرها مجال حرکت به او نمی دادند. صبر کرد تا منور خاموش شد. بعد سینه خیز طرف کاوه رفت. گلوله شکم و پهلویش را سوراخ کرده بود و درد می کشید. ـ کاوه، لو رفتیم! باید جامون رو عوض کنیم! کاوه زخمش عمیق بود. ده، پانزده قدمی که او را روی زمین کشید، نفسش برید. صدای همهمه شنیدم. کاوه نقشه و گزارش را با دست های سوخته و خون آلود به من داد و گفت: « تو باید بری قاسم!» ـ ولی من محور رو درست بلد نیسم! کاوه نارنجکی از فانوسقه باز کرد و ادامه داد: « اون بریدگی سیم های خاردار حلقوی رو رد کنی به شیار می رسی. » به چشم های قاسم خیره شد و ادامه داد: « بگو بیان دنبالم، منتظرم!» قاسم پیشانی او را بوسید و توی چشم های شفافش نگاه کرد و گفت: « خودم می آم دنبالت!» ـ برو الانه که می رسن! قاسم بلند شد و به سرعت خود را به بریدگی سیم های خاردار حلقوی رساند. شیار را زود پیدا کرد و خود را به خاکریز خودی رساند. نقشه و گزارش شناسایی را که به سر تیم گروه شناسایی کاوه داد، گفت: « خودم می رم دنبالش!» ـ اما دشمن اونو تا حالا پیدا کرده، تازه ممکنه از اون برای طعمه استفاده کنن! ـ منتظره! اگه پیداش کرده بودن، صدای نارنجکش رو شنیده بودم. قاسم بعد از هماهنگی با مرتضی فرمانده گردان 999 خودش را به شیار رساند و به طرف میدان مین عراقی ها رفت. از سیم خاردار حلقوی که گذشت، کاوه را دید که تا آن جا خودش را روی زمین کشیده بود. خون زیادی از او رفته بود. از میدان مین بیرونش آورد و روی پشت انداخت و راه افتاد. تاریک روشنای صبح به خاکریز خودی رسیدند. کاوه را زمین که گذاشت. سر تیم شناسایی جلو آمد. نگاهی به کاوه انداخت و به قاسم گفت: « تموم کرده، ریسک کردی!» قاسم به چشم های سر تیم شناسایی خیره شد و با بغض گفت:« مهم نیس، مهم اینه که وقتی می آوردمش، همه اش می گفت، می دونستم می آید دنبالم! » نویسنده : اکبر صحرایی چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 649
ماسک شیمیایی مش رجب !!! ـ ماسک رو هیچ وقت از خودتون جدا نکنید، بوی سبزی تازه، سیر...تا به مشام تون خورد...فقط چند ثانیه فرصت دارید ماسک ضد شیمیایی رو بزنید، اول در پوش فیلتر ماسک رو باید بردارید، وگرنه... توی گردان هیچ کس مثل مش رجب از بمب شیمیایی عراقی ها وحشت نداشت و مراد هم شیطنت می کرد و چپ و راست می آمد داخل چادر تدارکات مش رجب و می گفت: « مواظب باش، گاز سیانور، نه بو داره، نه رنگ، سه تا نفس بکشی، کارت تمومه، تاول زل، همه ی تنت از درون و بیرون تاول می زنه، خردل...بوی سیر و سبزی تازه می ده...» مش رجب هم گاه پشت لبی برمی گرداند و دامنه ی سر سبز تپه و ارتفاعات پوشیده از سبزی و گُل های وحشی را نشان می داد. نفس عمیق می کشید. ـ این جا همه جا سبزه و بوی سبزی و گُل می آد، چه جور بفهمم عراق بمب شیمیایی زده؟ ـ رنگ بمب و خمپاره شیمیایی، سفید متمایل به آبی... مش رجب دستشویی و حمام هم که می رفت، ماسک را از خودش جدا نمی کرد. بعدازظهری که مراد از روی ارتفاع ملخ خور مرزی غرب برگشت پشت جبهه، سخت گرسنه بود و داخل چادر دسته ی 2 شد، کریم زال که تازه از مرخصی برگشته بود، افراد را دور خود جمع کرده بود و با بلبل خرمایی معرکه گرفته بود: « بیاد فال تون رو بگیرم، از شیراز غزل چاپی خریدم!» ـ پس فالگیریت کامپیوتری شده! ـ دیگه با اون خط زشتت، غزل های شیخ حافظ رو خراب نمی کنی! ـ ولی بگم دیگه فال مفتی، نداریم! کمپوتی، کنسروی، نوشابه... مراد بی توجه به آن ها هر چه داخل سنگر را جست و جو کرد تا غذایی پیدا کند و شکمش را سیر کند. حتا پوست تخمک هم پیدا نکرد! نامید از چادر بیرون آمد و بی اختیار به سمت چادر تدارکات گردان رفت که در دامنه ی تپه، برپا بود. به چادر که رسید سرو صدای مش رجب را نشنید، سرش را کرد داخل چادر تدارکات. گوشه ی چادر مش رجب خوابیده و خُروپف می کرد در حالی که ماسک ضد شیمایی کنار دستش بود. مراد چشم انداخت گوشه دیگر چادر و شانه ی تخم مرغ دید که به او چشمک می زند! آهسته و پاورچین به طرف تخم مرغ ها رفت. آن طرف تر چراغ والور نفتی هم روشن بود و هوای سرد چادر را گرم می کرد. وقتی قوطی روغن و بشقاب دید با خود گفت: « مشتی با این خروپفش، حالا حالا بیدار نمی شه، تخم مرغ رو همین جا می پزم و می برم تو چادر خودمون می خورم!» چند قاشق روغنی برداشت و توی بشقاب ریخت و آن را روی چراغ گذاشت. آنی که سرو صدای خُر و پف که قطع شد برگشت. مش رجب دست به دست شد و دوباره خروپفش را از سر گرفت. تا برگشت روغن داغ شده بود و دود آن داشت بالا می شد، تند تند تخم مرغ ها را شکست و داخل بشقاب ریخت. صدای جیز و پیز روغن که بلند شد، هول شد. دستش به بشقاب گرفت و بشقاب تخم مرغی برگشت توی دهانه ی چراغ نفتی و دود زیادی بلند شد! از ترس مش رجب دست پاچه شد. چراغ و تخم مرغ را رها کرد و پا به فرار گذاشت و خودش را انداخت داخل چادر دسته ی 2 و شروع کرد به خندیدن از کار خودش. بچه های دسته متعجب پرسیدند: « دیونه شدی مراد!» از زور خنده از چشم هایش اشک می ریخت که صدای فریاد مش رجب همه ی افراد دسته و او را از چادرها بیرون کشید: « شیمیایی زدن...شیمیایی...» بیرون چادر مش رجب عین جوان های 20 ساله دور خود می چرخید و این طرف وآن طرف می دوید و دودی که از چادرش بیرون می زد را نشان می داد و هوار می کشید: « شیمیایی...شیمیایی...» با فریادهای مش رجب بقیه ی افراد گردان هم که از چادرها بیرون آمده بودند، شروع کردن به ماسک زدن به صورت. و تنها مراد بود که ماسک به صورت نزد و شیمیایی را به حساب دود روغن تخم مرغ به حساب آورد. اما آنی که مش رجب جلو چشم او افتاد روی زمین! ماسک نزدن خود را فراموش کرد و سمت مش رجب دوید. دست زیر سر او کرد و بالا آورد و به صورتش نگاه کرد. از پشت شیشه ماسک مش رجب از کمبود اکسیژن داشت سیاه و خفه می شد. دقت که کرد، متوجه شد مشت رجب فراموش کرده درپوش فیلتر ماسکش را بردارد. تند ماسک را از روی صورت او که برداشت، مش رجب تند تند نفس کشید. نفسش که چاق شد، لبخند زد.
نویسنده : اکبر صحرایی (کانال مهتاب) |
بی سیم چی
کوله پشتی ها بر زمین مانده، خالی است؛ اما آیا سنگینی آن را بر دوشت احساس نمی کنی ؟! مناسبت های ماه![]()
تیرماه
23 تیر 1361 : |