ایستگاه آسمانعضويت در شهدای امدادگرگلهای همیشه بهار» بیسیم چی شهدای امدادگر
0936-511-5966 » پست الکترونیک |
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ] شنبه، 19 تير ماه، 1389
دسته بندی : اخبار
بازدید از این پست : 32827
خواهر اوشین در عملیاتمرصاد
آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع میشد. بچههای گردان روحالله داشتند آماده میشدند بروند كمك بچههای گردان امام سجاد(ع). تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب،توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم. اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت میجوشید. خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان میداد. شنبه شب بود و میشد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید. جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 460
جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 521
اول چلو مرغ جبهه جنوب امدادگر بودم، یک شب یکی از نیروهای بسیجی را که ترکش خورده بود به داخل آمبولانس می بردیم تا از آنجا به بیمارستان منتقل کنیم. زخمش را بسته بودم اما همچنان از بدنش خون می رفت. شبی بود که شام چلو مرغ داشتیم. با همان حال نزار در شرایطی که رنگ برویش نبود، سراغ سهم غذا و چلو مرغش را می گرفت. دلش پهلوی دیگ غذا بود، رویش نمی شد بگوید که اول شامم را بخورم بعد مرا ببرید!
0
جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 1194
آخ کمرم قبل از عملیات از او پرسیدم: در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی ؟؟؟ پسر فوق العاده بذله گویی بود. گفت: با اخلاص بگویم؟ گفتم: با اخلاص. گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از آنها یک دسته عملیاتی درست کنم و خودم فرمانده دسته شان باشم. شب عملیات آنها را ببرم در میدان مینها رها کنم؛بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط، دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست!
شوخ طبعی های جبهه (جلد سوم) سه شنبه، 1 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 653
يا بخور يا گريه كن !!!
مي گفت مراسم دعاي كميل بود. صفدر ميرزايي با كماشبندي بالاي تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش مي شد و در گوشه و كنار هر كس براي خودش خلوت و حالي داشت. كماشبندي مي گفت: «آن شب، ميرزايي حدود دو كيلو انار با خودش آورده بود روي تپه سر پُست، تا آخر دعا مي خورد و گريه مي كرد.» پرسيدم: «مگر مي شود هم خورد و هم گريه كرد؟» گفت: «وقتي عبارت خواني مي كردند آنها را مي فشرد و بعد از ذكر مصيبت و گريه يكي يكي همان طور كه سرش پايين بود مي مكيد. كاري كه گمان نمي كنم كسي تا به حال كرده باشد!» به او مي گفتم: «بابا يا بخور يا گريه كن، هر دو كه با هم نمي شود.» |
بی سیم چی
کوله پشتی ها بر زمین مانده، خالی است؛ اما آیا سنگینی آن را بر دوشت احساس نمی کنی ؟! مناسبت های ماه![]()
تیرماه
23 تیر 1361 : |