![]() |
تاریخ : چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388 موضوع : داستان جنگ |
|
پیرمرد و سیگار بغداد » داستان کوتاه طنز پیرمرد و سیگار بغداد ـ بچه های بسیجی کمپوت اوردیم براتون سیب، گلابی، آلبالو، کمپوت اوردیم براتون صبح روی جاده شنی حاج صلواتی پشت تویوتای خاکی رنگ تبلیغات می راند و با ریتم خاصی از پشت بلندگو شعار می داد: مشهدی ایاز آشپز هم پشت تویوتا به افراد خسته و پراکنده از جنگ شبانه که می رسید، کمپوت و تنقلات پرتاب می کرد. افراد با سلاح انفرادی که به سختی حمل می کردند، بر می گشتند. مکث می کردند. دستي تكان مي دادند و توی هوا کمپوت و تنقلات را می گرفتند. حاج صلواتی دست بردار نبود. ـ ترکش این کمپوتا می خوره شکمِ تون بچه های بسیجی بیان جلو همه تون تویوتا با سرعت کم می رفت و خاک لوله شده بر سر و روی افراد گردان می پاشید. مهراب شانه ی ترکش خورده اش را آرام جا به جا کرد و به حاج صلواتی گفت: « حاجی خدا وکیلی شعرها رو از خودت می سازی؟ » حاج صلواتی پاکت سیگار بغداد غنیمتی را از جلو فرمان برداشت. با یک دست ته پاکت را زد روی داشبورد. با لب نخ سیگاری بیرون کشید. با لب بسته صدا را از حلقوم بیرون داد: « نسازیم، چیکار کنیم ببم!» توی مسیر چشم حاج صلواتی خورد به پیرمردی زخمی که پیشانی اش بانداژ بود و دو نفر همراه اش که سلاح خود را روی جاده سلانه سلانه می کشیدند. مهراب زد روی داشبورد ماشین. ـ اونا رو هم سوار کن! حاج صلواتی سیگار خاموش روی لبش را تف کرد بیرون و ترمز کرد. ماشین روی جاده کشیده شد و جلو پیرمرد زخمی، توقف کرد. مهراب در را باز کرد و پیاده شد. پيرمرد را صدا زد: «خدا قوت پدر! بفرمایید سوار شید!» مشهدی ایاز آشپز هم از عقب تویوتا پیاده شد و کمک کرد و پیرمرد اسلحه به دست را جلو نشاند. دو نفر دیگر عقب کنار مشهدی ایاز سوار شدند. مهراب کنار پیرمرد جا گرفت. ماشین که حرکت کرد چند خمپاره اطراف جاده زمین خورد. حاج صلواتی انگار که چیزی یادش آمده، دهانی بلندگوی ماشین را برداشت. جلو دهان گرفت و افراد پراکنده ی روی جاده را خطاب قرار داد: ـ با صدای خمپاره بر زمین خیزید همه این ترکش ها قصد جان شما دارد همه حنیف لبخند زد و به صورت و چشم های پیرمرد زخمی خیره شد، پرسید: « کجا زخمی شدی پدر؟» پیرمرد فقط لبخند زد. گاه هم سری تکان می داد. حاج صلواتی که از گرمای جنوب، کلافه شده بود با چفیه عرق پیشانی اش را گرفت و گفت: « اون از جوانش، اینم از پیرش! می خواد ریا نشه!» حنیف که شیفته ی صورت ساده و پر چین و چروک پیرمرد شده بود، دست روی سر او کشید و از حضور پیرمرد توی میدان جنگ تعریف کرد. چند باری هم حرفش را قطع کرد و پیشانی او را بوسید. پیرمرد هم خندان بدون کلامی، صورت و گاهی هم دست مهراب را می بوسید. توی مدت کوتاهی مهر پیرمرد توی دلش نشست. حاج صلواتی هم گاه تکه می پراند: « خدا شانس بده...نکنه پدر و پسر بودید و بهم رسیدید..بگذارید سر راه شهادت رو رد کنیم بعد.» خمپاره ی جلو ماشین فرود آمد و نطق حاج صلواتی کور شد! فرمان را چپ و راست گرداند و چاله خمپاره را رد کرد و گفت: « اون جا رو ببین!» به ماشین تويوتایی رسیدند که چند نفری آن را هُل مي دادند. پهلو به پهلوی ماشین که قرار گرفتند. سه، چهار نفر اسیر عراقی ماشین را هُل می دادند و راننده تنها پشت فرمان نشسته بود. مهراب به راننده که پنجاه سالی داشت، گفت: « تنهايي با ماشين خراب اسير مي بري...نمي گي يه وقت بهت حمله كنن!» راننده برگشت و بر و بر مهراب، پیرمرد و افراد عقب تويوتا را تماشا کرد و یه دفعه انگار دیوانه ها زد زیر خنده! مهراب گفت: « از چی داری می خندی؟» ـ از حضرت عالی! اوقات مهراب تلخ شد، گفت: « معلومه حالت خوب نیس! موج که نخوردی؟» راننده به سبیلش تابی داد و گفت: «من نه! ولی شما رو نمی دونم.» بعد با انگشت پیرمرد را نشان داد و گفت: « رفیق کنار دستت عراقیه! در ضمن اون رفقای مسلح عقب تویوتا هم عراقین! خسته نباشی مومن خدا!» مهراب برگشت و زُل زد به صورت نگران و خاك آلود پيرمرد که هنوز اسلحه ي کلاش تاشو توي دستش بود. عقب تويوتا هم همهمه افتاد. مشهدی ایاز دست پاچه شروع کرد به گرفتن اسلحه دو نفر عراقی. حنیف به حاج صلواتی نگاه انداخت. حاج صلواتی دست برد و نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید. آتش زد. کنار لب پیرمرد اسیر گذاشت که نگران به نظر می رسید. گفت: « سیگار خودتونه، بکش!» حنیف گفت: « می دونستی عراقیه؟» حاج صلواتی دنده ماشین را جا زد. ماشین را راند و گفت: « داریم می رسیم، سه راه شهادت!» ماشین به سه راه شهادت که نزدیک شد، مهراب دست انداخت دور گردن پیرمرد اسیر!
نویسنده : اکبر صحرایی | |
|
منبع این مقاله : :پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر
آدرس این مطلب : http://www.shohada-emdadgar.ir/17/پیرمرد-و-سیگار-بغداد/
| |