تغییر اندازه فونت
میهمان عزیز به پایگاه جامع شهدای امدادگر خوش آمدید :: يكشنبه، 31 ارديبهشت ماه، 1391 ::





عضويت در شهدای امدادگر

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 

گلهای همیشه بهار

 » بیسیم چی شهدای امدادگر

0936-511-5966 

  » پست الکترونیک

 Info@Shohada-Emdadgar.ir 

 



پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر: خاطرات جبهه

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]
جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 611

و ما رميت اذ رميت ...

صبح روز عمليات فتح‌المبين بود (1/1/1363) در دشت رقابيه در حال پيشروي بوديم. موقعي كه نزديك خط دشمن رسيديم،‌ از تانك‌ها و نفربرها پياده شديم. دشمن با تيربار و خمپاره به شدت به طرف ما آتش گشود. همين‌طور به حالت دشتباني به سمت خط دشمن در حال پيشروي بوديم و هر لحظه يكي از رزمندگان مورد اصابت تير دشمن قرار مي‌گرفت و نقش بر زمين مي‌شد يا با جراحت به عقب بازمي‌گشت.

 ناگهان به ميدان مين وسيعي رسيديم. هوا كاملاً روشن بود. همه‌ي نيروها در پشت ميدان مين زمين‌گير شدند. منطقه، دشت صافي بود و دشمن كاملاً بر ما تسلّط داشت و آتش تيربار امان را از بچه‌ها بريده بود و كسي قادر نبود زير آن آتش شديد معبري باز كند.

يكي از نيروهاي اصفهاني با سر نيزه‌ي خود سيم تله‌هاي ميدان مين را چيد و معبر گشوده شد و نيروها از ميدان عبور كردند؛ اما تيربار دشمن روي معبر قفل شده بود. اولين نفر كه از ميدان مين عبور كرد، كسي نبود جز برادر طلايي فرمانده‌ي دسته كه در هنگام عبور به شهادت رسيد و بقيه پشت‌سر او زمين‌گير شدند و فرياد مي‌زدند و درخواست مي‌كردند كه تيربار دشمن را خفه كنند.

 آرپي‌جي‌زن، دو گلوله به طرف سنگر تيربار دشمن شليك كرد ولي متأسفانه گلوله‌ها به خطا رفت و تيربار همين‌طور ما را زير آتش داشت و هر لحظه فرياد "يا مهدي يا مهدي!" يكي از برادران بلند مي‌شد و يا مظلومانه در آن دشت به شهادت مي‌رسيدند. يكي از برادران براي اين‌كه بچه‌ها روحيه بگيرند، بلند شد و تكبيرگويان رگبار زد و به سوي سنگرهاي دشمن يورش برد.

 تيربارچي دشمن وي را هدف گرفت و چند تير به شكم وي خورد و با تني مجروح به عقب بازگشت. در آن لحظه همه مأيوس شده بوديم و تعداد محدودي از بچه‌ها سالم مانده بودند. يك آرپي‌جي‌زن ديگر آمد كه تنها يك موشك همراه داشت.

 همه‌ي برادران با خواندن آيه‌ي شريفه‌ي« و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي» از خدا خواستند كه گلوله‌ي او به هدف اصابت كند، سپس شليك كرد؛ نور عقب موشك را تعقيب مي‌كرديم كه آن موشك از روزنه‌ي سنگر تيربار دشمن وارد شده و آن را منهدم نمود.

 همه‌ي بچه‌ها روحيه گرفتند و تكبيرگويان به طرف خاكريز دشمن هجوم برده و خط دشمن سقوط كرد و نيروهاي عراقي سراسيمه پا به فرار گذاشتند و همه به طرف يك خودرو ايفاي دشمن كه در حال دور زدن بود و براي فرار آماده مي‌شد، هجوم بردند و در حال سوار شدن بودند كه يكي از برادران بسيجي با شليك گلوله‌ي آرپي‌جي دشمن را آن‌ها را متوقف نمود و اين بود نمونه‌اي از معجزه‌ي الهي و معجزه‌ي آيه‌ي «و مارميت اذ رميت ...».


جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 604

چيزي نيست !!!

چاشني مين تركيد. توي كوله پشتي هم خرج آرپي جي بود. شعله بالا كشيد. پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر

خرج ها آتش گرفت. خرجها همين طور به اطراف پخش مي شد.

چشم و دست و صورت و پشت و سينه همه را حسابي سوزانده بود.

 حتي يكي دو تا مين هم از پرت شدن خرج ها منفجر شد.

داد زدم برادر!!! بخواب به پشت تا خاموش بشه.

 داد زد: نمي تونم... نمي شه... پرت مي كنه.

داد زدم دو نفر برين يه طوري كوله پشتي رو ازش جدا كنيد.

 گفت: « نه! نيايد. اين جا خطرناكه. چيزي نيست. الآن تموم مي شه. كسي رو نفرستين؛ خطرناكه»

 توي اين حرف ها بوديم كه آخري هم منفجر شد.


جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 509
  اتاق عمل در كوه

پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر

پس از يك ماه و نيم كار سخت و اعمال جراحي و درمان‌هاي سرپايي كه حدود هشتصد مورد بود، تازه متوجه

 شديم كه يك‌ماه و اندي است كه تنمان به آب نخورده است و با اين يادآوري بدنمان شروع به خارش كرد.

 بعد از اين احساس براي بار ديگر به فكر خودمان افتاديم و به روستا رفتيم تا ببينيم مردم اين ديار چگونه از حمام استفاده مي‌كنند. حمام آن‌ها متشكل از يك تانك كوچك بود كه با هيزم گرم مي‌شد و در كنارش تانك آب سردي تعبيه شده بود و شيرهاي آب گرم و سرد با دو لوله به دوش متصل مي‌شد. دستگاهي ساده و كارساز. ما هم طي يكي دو روز حمامان را به همين ترتيب ساختيم.

 پس از گذشت اين همه زمان دوش آب گرم گرفتن با حمام خود ساخته، نعمتي بود كه با بزرگترين ثروت‌هاي دنيا قابل مقايسه نبود. به قدري سبك شده بوديم كه فقط دو بال براي پرواز كم داشتيم. وقتي فكر مي‌كردم كه موهاي سرمان مثل ريسمان شده بود، چندشم مي‌شد.

 در يكي از روزها يك سرباز ايراني را آوردند كه وضعيت بسيار وخيمي داشت. بايد بلافاصله دست به كار مي‌شديم. به همراه اكيپ پزشكي و همكار متخصص بيهوشي او را كه دچار اصابت تركش در ناحيه شكم و فلانك (پهلو) شده بود و در شوك خونريزي بود به اطاق عمل در دل كوه منتقل كرديم و با امكانات كمي كه داشتيم و اين كمبود در بسياري موارد صادق بود، بيمار را ابتدا احيا كرديم و پس از آن كار متخصص بيهوشي آغاز شد و عمل لاپاراتومي را به خوبي انجام دادم.

در طي عمل، اضطراب و دلهره تمام وجودم را فراگرفته بود چون سرباز به قدري خونريزي كرده بود كه احتمال مقاومت در مقابل عمل برايش امكان‌پذير نبود و با خود فكر مي‌كردم كه در دل اين كوهستان پرت و دور از آبادي آيا مي‌توانم او را به سلامت از اطاق عمل خارج كنم.

 كليه راست او كاملاً له شده و از بين رفته بود. نفر كتومي كرده و كولون او را نيز كه دچار له‌شدگي و پارگي شده بود و آلودگي مدفوعي توي شكم داشت كلكتومي كردم و موكوس فيستولا انجام دادم و بعد با مواد شوينده‌اي كه در اختيار داشتيم شستشوي شكم را انجام داده و شكم را بستم.

حالا انتظار براي به هوش آمدن او آغاز شده بود. دلهره لحظات انتظار براي به هوش آمدنش كشنده و طاقت‌فرسا بود. همه كارها به همت تيم پزشكي به بهترين نحو ممكن انجام شده بود ولي حتي ده درصد هم براي اما و اگرهاي موجود زياد بود تا بيمار نتواند چشم بگشايد و يا حركتي دال بر به هوش آمدن نشان دهد.

 بالاخره اولين نشانه‌هاي هوشياري ديده شد و لب‌هاي خندان و چشم‌هاي مرطوب پزشكيار ما كه خالصانه در كنار تخت او ايستاده بود، بر عمل موفقيت‌آميز ما صحه گذاشت.

حدود دو روز بعد از عمل، مراقبت‌هاي ويژه صورت گرفت و داروهاي لازم تجويز شد و پس از STABLE شدن بيمار، چون لازم بود جهت مراقبت‌هاي ويژه و بهتر، به پشت جبهه منتقل شود با كمك سه نفر از پزشكياران و كردهاي منطقه او را روي برانكارد گذاشته و با كمي وسايل مورد نياز پياده عازم ايران شديم.

يك روز و نيم در راه بوديم تا به مرز رسيديم. خوشبختانه با مراقبت‌هاي ويژه من در طول سفر سنگين و كشنده او را سالم به مرز رسانده و تحويل نيروهاي ارتش داديم.

 

 از کتاب خاطرات پزشکان


جمعه، 11 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 817

 نماز پشت خاکریز ...

پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگرپشت یک خاک ریز نشسته بودیم و رفت وآمد نیروهای عراقی را به دقت زیر نظر گرفته بودیم تا هر گونه تحرک شان را ثبت کنیم.

آن قدر به عراقی ها نزدیک بودیم که حتی با هم حرف نمی زدیم و حرف هایمان را با اشاره به هم می فهماندیم.

محمد تقی (سردار شهید ابوسعیدی ) اشاره کرد به من و با حرکت لب گفت: وقت نماز مغرب شده!!

توی موقعیت بدی بودیم. با اشاره گفتم: برمی گردیم مقر، بعد نماز می خونیم.

خیلی آهسته گفت: معلوم نیست برگردیم.

 رویش را برگرداند به طرف قبله و تکبیره الاحرام گفت ...

 

 

 



بی سیم چی

 بیسیم چی

کوله پشتی ها بر زمین مانده،

خالی است؛

اما آیا سنگینی آن را بر دوشت احساس نمی کنی ؟!


مناسبت های ماه

تیرماه

 

23 تیر 1361 :

شهادت امــدادگر شـهید
عبدالرحمن قاسمی نژاد

شهادت امــدادگر شـهید
یاســر قائــدی


کوله پشتی