چيزي نيست !!!
چاشني مين تركيد. توي كوله پشتي هم خرج آرپي جي بود. شعله بالا كشيد. 
خرج ها آتش گرفت. خرجها همين طور به اطراف پخش مي شد.
چشم و دست و صورت و پشت و سينه همه را حسابي سوزانده بود.
حتي يكي دو تا مين هم از پرت شدن خرج ها منفجر شد.
داد زدم برادر!!! بخواب به پشت تا خاموش بشه.
داد زد: نمي تونم... نمي شه... پرت مي كنه.
داد زدم دو نفر برين يه طوري كوله پشتي رو ازش جدا كنيد.
گفت: « نه! نيايد. اين جا خطرناكه. چيزي نيست. الآن تموم مي شه. كسي رو نفرستين؛ خطرناكه»
توي اين حرف ها بوديم كه آخري هم منفجر شد.