تغییر اندازه فونت
میهمان عزیز به پایگاه جامع شهدای امدادگر خوش آمدید :: يكشنبه، 31 ارديبهشت ماه، 1391 ::





عضويت در شهدای امدادگر

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 

گلهای همیشه بهار

 » بیسیم چی شهدای امدادگر

0936-511-5966 

  » پست الکترونیک

 Info@Shohada-Emdadgar.ir 

 



چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388
دسته بندی :
بازدید از این پست : 727

» داستان کوتاه طنز

برانکارد دربستی

آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود.

ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن!

خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت:

ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن!

ـ مطمئن نباش!

دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست.

ـ عطا کمک زخمی کن!

آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم:

ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده!

بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم:

ـ وایسید ببینم!

دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند.   

ـ بذارینش زمین برانکارد رو!

جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت:

ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه!

خنده ای کردم و گفتم:

ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده!

امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت:

ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟!

ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه!

به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم:

  ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟

امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت:

ـ برادر، به خدا زخمش کاریه!

خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم:

ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟

ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟

ـ آخه این روش کار این ناکسه!

از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم:

ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین!

دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم:

ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید!

جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت:

ـ بفرمایید داخل رفیق!

 ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو!

برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم:

ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید! 

شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود! 

 

نویسنده : اکبر صحرایی


مرتبط باموضوع :

 می دونستم می آید دنبالم  [ چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388 ] 727 مشاهده
 پیرمرد و سیگار بغداد  [ چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388 ] 547 مشاهده
 ماسک شیمیایی مش رجب !!!  [ چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه، 1388 ] 676 مشاهده

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف  گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب ارسال به دوستان ارسال به دوستان گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت