» داستان کوتاه طنز
برانکارد دربستی
آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود.
ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن!
خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت:
ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن!
ـ مطمئن نباش!
دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست.
ـ عطا کمک زخمی کن!
آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده!
بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم:
ـ وایسید ببینم!
دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند.
ـ بذارینش زمین برانکارد رو!
جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت:
ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه!
خنده ای کردم و گفتم:
ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده!
امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت:
ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟!
ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه!
به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم:
ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟
امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت:
ـ برادر، به خدا زخمش کاریه!
خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم:
ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟
ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟
ـ آخه این روش کار این ناکسه!
از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم:
ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین!
دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم:
ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید!
جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت:
ـ بفرمایید داخل رفیق!
ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو!
برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم:
ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید!
شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود!
نویسنده : اکبر صحرایی