داستان کوتاه :
می دونستم می آید دنبالم
پای کاوه که گرفت به سیم تله ی مین دشمن. مین منوری آتش گرفت و اطراف را عین روز روشن کرد. هول منور را که عین خورشید کوچکی می سوخت، با دو دست گرفت. قاسم فریاد زد: « دستت رو بکش عقب دیونه!»
کاوه نالید و زور زد تا دو دست را از مین منور جدا کند. اما دو کف دست او انگار کاعذ گُر گرفت و سوخت. با درد دست ها را توی ماسه فرو برد. دود بلند شد و بوی پوست و گوشت کبابی زد زیر دماغ قاسم، گفت: « چرو این کار رو کردی؟»
با ناله جواب داد: « گفتم شاید خاموشش کنم!»
ـ اما تو که با تجربه ای؟!
تا آمدند خود را جمع جور کنند، تیربار عراقی ها غرید. تیرهای رسام قرمز و زرد کنار آن ها زمین خورد و صدای آخ کاوه بلند شد. قاسم برگشت و نگاهش کرد. تیر بعدی به شکم کاوه خورد و او را به عقب پرت کرد. تیرها مجال حرکت به او نمی دادند. صبر کرد تا منور خاموش شد. بعد سینه خیز طرف کاوه رفت. گلوله شکم و پهلویش را سوراخ کرده بود و درد می کشید.
ـ کاوه، لو رفتیم! باید جامون رو عوض کنیم!
کاوه زخمش عمیق بود. ده، پانزده قدمی که او را روی زمین کشید، نفسش برید. صدای همهمه شنیدم. کاوه نقشه و گزارش را با دست های سوخته و خون آلود به من داد و گفت: « تو باید بری قاسم!»
ـ ولی من محور رو درست بلد نیسم!
کاوه نارنجکی از فانوسقه باز کرد و ادامه داد: « اون بریدگی سیم های خاردار حلقوی رو رد کنی به شیار می رسی. »
به چشم های قاسم خیره شد و ادامه داد: « بگو بیان دنبالم، منتظرم!»
قاسم پیشانی او را بوسید و توی چشم های شفافش نگاه کرد و گفت: « خودم می آم دنبالت!»
ـ برو الانه که می رسن!
قاسم بلند شد و به سرعت خود را به بریدگی سیم های خاردار حلقوی رساند. شیار را زود پیدا کرد و خود را به خاکریز خودی رساند.
نقشه و گزارش شناسایی را که به سر تیم گروه شناسایی کاوه داد، گفت: « خودم می رم دنبالش!»
ـ اما دشمن اونو تا حالا پیدا کرده، تازه ممکنه از اون برای طعمه استفاده کنن!
ـ منتظره! اگه پیداش کرده بودن، صدای نارنجکش رو شنیده بودم.
قاسم بعد از هماهنگی با مرتضی فرمانده گردان 999 خودش را به شیار رساند و به طرف میدان مین عراقی ها رفت.
از سیم خاردار حلقوی که گذشت، کاوه را دید که تا آن جا خودش را روی زمین کشیده بود. خون زیادی از او رفته بود. از میدان مین بیرونش آورد و روی پشت انداخت و راه افتاد.
تاریک روشنای صبح به خاکریز خودی رسیدند. کاوه را زمین که گذاشت. سر تیم شناسایی جلو آمد. نگاهی به کاوه انداخت و به قاسم گفت: « تموم کرده، ریسک کردی!»
قاسم به چشم های سر تیم شناسایی خیره شد و با بغض گفت:« مهم نیس، مهم اینه که وقتی می آوردمش، همه اش می گفت، می دونستم می آید دنبالم! »
نویسنده : اکبر صحرایی